تبليغاتX
بروبچ پیام نور رشت

ترفند اخبار جديد از سراسر دنيا نمونه سوالات امتحاني پروژه هاي برنامه نويسي - سورس برنامه نويسي اخبار دانشگاه پيام نور و اخبار مربوط به کلاس درس اطلاعيه و اخبار سايت


حکمت؛دانشنامه متن باز دانشجویی؛سایت رسمی تیم علمی مغان


نوشته شده توسط سجاد | تاریخ: جمعه دوازدهم شهریور 1389 ساعت 15:44 |
خدا با اسم اعظم یا علی گفت.

ملک در اولین دم یا علی گفت.

محمد(ص)در شب معراج یا علی گفت.

مگر خیبر ز جایش کنده میشد؟ یقین آنجا علی هم یا علی گفت.

علی را ضربتی کاری نمیشد گمانم ابن ملجم یا علی گفت.

ایام سوگواری مولای متقیان علی علیه السلام رو بهتون تسلیت میگم و امیدوارم عزاداریهاتون قبول باشه

تو عزاداریها و شب زنده داریهاتون به یاد پی ان یو گایزی ها هم باشید.

التماس دعا

نوشته شده توسط سیده طلعت | تاریخ: دوشنبه هشتم شهریور 1389 ساعت 18:2 |
و من باز به دنبال گمشده ای میگردم

ما از خدای گم شده ایم و او به جستجو

....

پیشنهاد میکنم این مناجات رو که با صدای زیبای نیما رئیسی عجین شده از دست ندید

مناجاتی با صدای نیما رئیسی

نوشته شده توسط سیده طلعت | تاریخ: شنبه ششم شهریور 1389 ساعت 19:34 |
سلام بچه ها . امروز یه آلبوم قدیمی تو خونمون پیدا کردم خیلی عکسای نازی توش بود که اصلا یه حال اساسی بهم داد . به قول دبیر گفتم اگه به کسی نشون ندم می ترکم . گفتم یکی دو تا از عکسای باحالشو بهتون نشون بدم

و اینچنین این موجود عجیب به دنیا اومد . حالا به نظرتون این پسره خوشگل و نازی کیه ؟؟

مهمترین نکته درباره این عکس اینه که همونطور که می بینید بنده از سال ۱۳۶۹ از طرفداران جنبش سبز بودم و مدارکشم موجوده . دستبند سبز روی دستمو نگاه کنید .

او از همان کودکی روحیه بسیجی وار خود را نشان داده بود . آیا آن دختری که آن گوشه تصویر است می دانست روزی قرار است پزشک شود ؟

آیا روح ناپلئون در این کودک حلول کرده ؟ آیا او قرار است روزی ژنرال شود ؟ نه . او الان حسابی چاق است و ناراحتی قلبی دارد .

نوشته شده توسط الیعازر | تاریخ: پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ساعت 11:32 |

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت : نه

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه 

روح تو کامل است . بدن تو موقتی است 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

خدا گفت : نه

شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت : نه 

من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه

تو خودت باید رشد کنی ولی من تو رامی پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

خدا گفت : نه

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

باشد که خداوند تو را برکت دهد...


داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت

نوشته شده توسط سیده طلعت | تاریخ: پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ساعت 2:35 |

 

امروز دو تا شعر خیلی کوچولوموچولو دارم .

 

حسود

به او حسودیم میشود

بخاطر داشتن تو

دلم خنک شد!

حالا برو

 

شطرنج

اسبش کج و معوج می رود

سربازش کند است

فیلش چلاق

توپش همیشه پشت سربازها قایم شده

وزیر هم چیزی است بین فیل و توپ . نه بیشتر

و بدتر از همه اینکه : نمی شود شاه را زد !

نوشته شده توسط الیعازر | تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ساعت 16:9 |

این دهان بستی دهانی باز شد

تا خورنده لقمه های راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر

یک شبی بیدار شو دولت بگیر
نوشته شده توسط محمدرضا | تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ساعت 4:51 |

بعضی از سایت‌ها اجازه کلیک راست کردن را در صفحانشان نمی‌دهند. مثلا همین imdb‌ را در نظر بگیرید، اجازه کلیک راست کردن و در نتیجه ذخیره عکس‌هایش را ندارید.

در این طور موارد، می‌شود اسکرین شات برداشت، یا سورس گرفت. اما بهتر است که آدم کار اصولی‌تری بکند.

بهترین کار، نصب افزونه RightToClick برای فایرفاکس است. بعد از نصب این نرم‌افزار فلش سفیدی در فایرفاکس ظاهر می‌شود. هر وقت در سایتی به دشواری برخوردید، روی این فلش کلیک کنید تا جاوا اسکریپت غیرفعال شود و شما با خیال راحت عکس سیو کنید یا متن کپی کنید.


RightToClick



نوشته شده توسط محمدرضا | تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ساعت 14:32 |
هر رزم آور نور پیش از این از ورود به نبردی ترسیده است.

هر رزم آور نور پیش از این خیانت کرده و دروغ گفته است

هر رزم آور نور پیش از این گفته است "بلی" حال آنکه میخواسته بگوید "نه".

هر رزم آور نور پیش از این محبوب خویش را رنجانده است.

برای همین رزم آور نور است زیرا همه ی این ها را از سر گذرانده اما امید خویش را به بهتر شدن از دست نداده است.

کتاب راهنمای رزم آور نور اثر پائولو کوئیلو.

نوشته شده توسط سیده طلعت | تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ساعت 12:43 |


i00daxjaz92lxs4vsht4.jpg



قال الله تبارك و تعالى :

يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون

خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد :

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما نوشته (واجب) شد، چنانكه بر آنان كه پيش از شما بوده‏اند واجب شده بود باشد كه پرهيزگار شويد.

سوره بقره آيه183


{{ احادیث در ادامه مطلب }}



ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا | تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ساعت 1:57 |
در تكاپو.......

تا بهتر از اين باشيم كه هستيم.

بهتر از اين شيوه اي براي زيستن نيست.

((سقراط))

نوشته شده توسط هستی | تاریخ: چهارشنبه بیستم مرداد 1389 ساعت 19:43 |

بشنوید ای دوستان این داستان

 

خووووب بچه های عزیز، جمع شید دبیر می خواد واستون قصه بگه . روزی روزگاری توی یه دهی، بیوه زنی با بچه های قد و نیم قدش زندگی می کرد . بیوه زن آلونک کوچیکی داشت  وهمیشه از کوچیک بودن خونش گله می کرد . تا این که یه روز بیوه زن چادر چاقچورش رو مرتب می کنه و میره پیش کدخدا و ازش می خواد که یه فکری واسش بکنه، چون بچه هاش دیگه بزرگ شده بودن و اون دیگه اصلا جا  تو خونش نداشت . کدخدا کلاه نمدی رو روی سرش جابجا کرد و بعد از  این که کلی زیر لب ورد و دعا خوند، رو به بیوه زن کرد وگفت : برو یه گاو رو هم ببر توی آلونکت نگه دار . پیر زن هم بعد از این که کلی دعا به جون کد خدا و بچه هاش کرد ،  رفت و یه گاو رو همونطور که کدخدا  گفته بود ، برد تو خونش. مدتی گذشت و بیوه زن  دید که وضعش بدتر شده و دیگه حتی نمی تونه پاهاش رو دراز کنه . پس یه بار دیگه  چادر چاقچور کرد ورفت  پیش کدخدا و از وضع بدش پیش کد خدا شکایت و گریه زاری کرد . کدخدا دو لبه ی پوستینش رو جمع کرد و به بیوه زن گفت : خوب، حالا برو یه بز رو هم ببر و کنار گاو ، توی خونت نگه دار .  بیوه زنه اشکهاش رو با گوشه ی چادرش پاک کرد و بعد از خدا حافظی با کد خدا ، رفت و همونطور که کدخدا گفته بود ، یه بز رو هم برد تو آلونک وکنار گاو بستش . بعد از مدتی بیوه زن دید که وضعش از قبل هم بد تر شده و خودش و بچه هاش  بید سروپا بخوابند !!!. باز هم بیوه زن چاد چاقچورش رو از تو صندوق در آورد و سرش کرد و رفت خونه ی کدخدا . اما این دفعه بیوه زن  که کمی عصبانی بود ، رو به کدخدا میکنه و میگه : حاشا به غیرتت کدخدا! اگر این طوری پیش بره که من از فردا باید برم دم دروازه ی  ده  بشینم . کدخدا گفت : استغفر ا... مگر من مرده ام که شما همچین کاری کنین ، بگو ببینم چی شده؟! بیوه زن ماجرا رو تعریف کرد. کدخدا گفت : این که کاری نداره ! برو گاو و بز رو از خونت بیرون ببر . بیوه زن هم رفت و همین کار رو کرد  . بعدش دیگه جاش باااااز شد و کلی خوشحالی کرد و بعد از اون خودش و بچه هاش به خوبی و خوشی زندگی کردن.

 

خوب بچه ها این داستان ساده یه نتیجه ی  اخلاقی ، اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، سیاسی ، نظامی مهم داشت . اون نتیجه چیه؟

آفرین درسته  ، این که با پایین آوردن سطح توقّعات  میشه زندگی راحت تر و مناسب تری داشت

میخواید بپرسین چه ربطی داره؟ اونم خودم واستون میگم :

بعد از این که بعضی از نویسندگان سایت اومدن و مطالبی رو که هیچ مبنای دقیق و معتبر علمی و تاریخی نداشت رو توی سایت منتشر کردن و بعضی از کاربران و نویسندگان دیگر سایت اعترض خودشون رو ارائه دادن . انتظار می رفت که نویسندگان مذکور نسبت به ارائه ی دلایل و مدارک معتبر و متّقن علمی و تاریخی اقدام کنن یا اعتراف کنن که چون نسبت به مطالب منتشر شده تعصب یا علاقه مندی خاصی داشتند ، بدون در نظر گرفتن عواقب ، دست به انتشار آنها زده اند . اما بر خلاف انتظار ، ایشان با ارائه ی دلایل و مدارکی که بعضا حاوی کژتابی های تاریخی بودند ، بر صحت مطالب منتشره پای فشردند . اکنون بیم آن می رود که معترضین به انتشار مطالب مذکور، خود، مورد باز خواست قرار گیرند!!! 

پس ما هم همانند آن بیوه زن سطح انتظار و توقّات خود را پایین  آورده و از این پس مهر بر دهان زده در مورد مطالب منتشر شده در سایت هیچ گونه اظهار نظری نمی کنیم .

شما هم اگه ناراحتید دیگه ناراحت نباشید ، در آینده حتما وضعیت مطالب سایت بهتر میشه شاید این شنبه!  شاید شنبه ی دیگه یا شنبه ی بعدش . اما اگه حوصله ندارید مدت زمانی نامشخص  منتظر بمونید ، در گذشته ای نامعلم آزادی بیان و خیلی چیزای دیگه که ما دوست داریم بوده ،ما که ندیدیم اما شما برید شاید دیدید.

       

 

نوشته شده توسط دبیر غفار اعظم | تاریخ: سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 ساعت 17:38 |

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

نوشته شده توسط محمدرضا | تاریخ: دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ساعت 21:58 |
"در حین مبارزه کسانی را دیدم که به نام آزادی حرف می زدند و هرچه بیش تر از این تنها حق انسان دفاع می کردند.بیش تر برده ی خواست اجدادشان به نظر میرسیدند.

برده ی زندگی ای که خودشان انتخاب نکرده بودند و اما تصمیم گرفته بودند با آن بسازند... چرا که کسی به آن ها القا کرده بود این به نفع شان است.در حقیقت می ترسیدند از هر تغییری که ممکن بود دنیای مانوس شان را بلرزاند."

کتاب زهیر اثر پائولو کوئیلو

به نظرت حکایت ما چراغ خاموش ها حکایت این کلام پائولو نیست؟

امروز کتاب قاموس فرزانگی رو ورق میزد که به این کلام رسیدم و دیدم چه زیبا تفسیر کرده حکایت ما رو این بود که اومدم تو میدون که بگم بشنو از پائولو که حکایت ما اینه افرادی که به گذشته امون افتخار میکنیم چون داراییمونه چه خوب و چه بد زشت یا زیبا با آزادی و عدالت یا بدون اون حالا این خوبه یا بد؟ این یک دنیای القا شده از اجدادمونه و ما به خوب و بدش می نازیم انگار.

این است حکایت ما چراغ خاموش ها.

نوشته شده توسط سیده طلعت | تاریخ: دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ساعت 14:32 |

سخن نویسنده:پس از تشریح دین یهود و تورات بهتر پی خواهیم برد که بین پیام زرتشت و تورات هچگونه قرابتی نیست و آنچه روحانیت یهود به نام موسی در تورات بیان داشته متاثر از فرهنگی به کلی غریبه می باشد.

 برخی از نظرات محققان ذکر شده توسط نویسنده در کتاب:

زهنر:نفوذ دین زرتشت در یهود به خصوص از مطالعه الواح کشف شده در بحر المیت بهتر روشن میشود.

میلز:دین زرتشت به خصوص در زمان تبعید و اسارت یهودیان در آیین یهود اثر گذاشته است.

فریسی ها(قومی یهودی بودند که زهنر آنها را متاثر از عقاید  ایرانیان می دانسته به همین دلیل نام فریسیان(فارسیان) برای آنها انتخاب شد. و توسط همین قوم آیین زرتشت در مسیحیت نفوذ یافت.

کارتر:یهودیان در دوران قبل و بعد از تبعید و تماس با ایرانیان هونوتئیسم در مقابل مونوتئیسم است.

ویل دورانت:ایده بهشت و جهنم ـ پاداش و کیفر ـنزاع بین نیکی و شر و غلبه نیکی بر بدی را یهودیان از زرتشتیان اقتباس کرده اند.

گلازناپ:پس از بررسی صفات یهوه به این پی بردم که خدای آتشین مزاج تورات به غارت و قتل علاقه مند است و بر نژاد پرستی صحه می گذارد. او متعصب و بی گذشت است.

سلین:او پس از مطالعه تورات قبل و بعد از تغییر به تفاوت هایی اشاره می کند که گویا اسرائیلیان موسی را کشته و دین او را با یهوه که متعلق به اعراب مدیانت در جنوب فلسطین ناحیه قادش است آمیخته اند.

تمامی محققان و نویسنده کتاب بر این باورند که بهودیت از دوران کورش هخامنش تحت تاثیر کامل عقاید

مذهبی پارسیان قرار می گیرد.

کتاب دیگری که بر تاثیر زرتشت بر یهودیت اشاره دارد تحت همین عنوان اثر فون گال مفسر تورات عبری است.

نوشته شده توسط مونا | تاریخ: شنبه شانزدهم مرداد 1389 ساعت 12:15 |

چون گفته شده که باید به ذکر منبع و نویسنده حرفی زد...چیزی نوشت پس نام کتابهای معتبر و حتما مجاز که مطلب از اون برداشته شده رو اعلام میکنم:

اول تواریخ ـدوم تواریخ ـ عزرا نوشته عزرا کاهن و کاتب یهود/عشق و سلطنت نویسنده ایرانی

بخشی از کتاب عزرا:

نخستین گروه یهودیان که حدود ۵۰۰۰۰ نفر بودند به رهبری زروبابل رهسپار اورشلیم و مشغول به ساخت خانه خدا میشوند امه پس از مدتی کار آنها با مخالفت ناتمام باقی می ماند و سالها بعد توسط کورش و داریوش دوم تکمیل گردید.

کورش فرمان بازگشت یهودیان را صادر میکند:در سال اول سلطنت کورش پادشاه پارس خداوند آنچه را که توسط ارمیای نبی فرموده بود به انجام رسانید(ارمیا پیشگویی کرده بود که یهودیان به مدت ۷۰سال در اسارت بابلی ها خواهند ماند. مراجعه شود به ارمیا ۱۲.۲۵ و ۱۰.۲۹ )

بخشی ازمتن این فرمان:من کورش پادشاه پارس اعلام میدارم که خداوند خدای آسمانها تمام ممالک جهان رابه من بخشیده و امر فرموده که برای او در اورشلیم خانه ای بسازم.بنابرین از تمامی یهودیانی که درسرزمین من هستند میتوانند با اشیا غرامت گرفته شده که شامل( شی قیمتی۵۴۰۰) به اورشلیم بازگردند و به میتراداد دستور داد هزینه ساخت خانه خدا را از خزانه دولتی پرداخت کند.

مخالفت تتنای استاندار و شتریوزنای و سایر مقامات غرب رود فرات فرمان داریوش و حمایت مجدد از یهودیان را در پی داشت:

بگذارید خانه خدا در مکان سابقش بنا شود مزاحم فرماندار یهودا و سران قوم یهود نشوید...و اعلام کرد :کسی که فرمان مرا تغییر دهد از تیرهای سقف خانه اش چوبه داری برای او ساخته خواهد شد و بار دیگر از خزانه دولت هزینه ساخت مجدد پرداخت شد.

بازسازی و ساخت خانه خدا روز سوم ماه ادار از سال ششم سلطنت داریوش به پایان رسید.

آیا به دلیل حمایت کورش کبیر و داریوش دوم از مردم یهود اورشلیم می توان گفت که آنها یهودی بوده اند؟؟ یا حاکی از عدالت پادشاهان پارسیسم است؟

نوشته شده توسط مونا | تاریخ: شنبه شانزدهم مرداد 1389 ساعت 10:33 |
جوجه اردک زشت را یادتان هست ؟ همانی که جفتک می انداخت و زیر بار اردک بودن نمی رفت ؟ یادتان هست همه فشارها و توهین ها را تحمل کرد و آخرش قو شد ؟ حقیقت تلخ است . خیلی هم تلخ است . دو راه هم بیشتر نداریم . یا شمع ها را خاموش کنیم . یا تلخیه خرمای کرم خورده را بپذیریم . حالا قصد دارم افرادی را معرفی کنم . هرهفته . کسانی که زیر نور شمع نشستند و خرما نخورند . در نتیجه از گرسنی مردند . اسمشان را می گذارم جوجه اردک های زشت ! از این پس سعی می کنم هر هفته حداق یک جوجه اردک زشت معرفی کنم . این هم اولیش

 

نام جوجه اردک زشت : صادق هدایت

شماره عضویت در باشگاه جوجه اردک های زشت : ۱

علت جوجه اردک زشت بودن : جفت پراکنی به اردک های غالب ٬ افتخار نکردن به افتخارات اردک ها ٬ مقاومت دائمی با انجام عمل غالب گواک گواک کردن .

صادق هدایت اوایل خیلی علاقه مند بود به این کشور و وطن و تاریخ . خیلی بیشتر از من و شما . شاهدش این که بلند شد رفت هند سانسگریت یاد گرفت و کلی با زرتشتیان هند زندگی کرد و از این حرفها . اما یک وقتی فهمید که اردک نیست که هر چه بشنود باور کند . برای همین حسابی زد به سیم آخر . و نشان داد که قو است . قوی واقعی . این بود که انتقاد کرد . از تاریخ . از وطن پرستی بی مورد . از ناسیونالیسم بی معنی . از فرهنگی که ادعا داریم خیلی بالاست .

هر هفته بعد از معرفی جوجه اردک زشت هفته ٬ کمی هم به آوازش گوش می کنیم . آواز قو خیلی زیباست ...

 در باب فرهنگ ایرانی :   " فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است. اگر فحش وجود نداشته باشد، آدمی دق می‌کند. از تعداد و نوع فحش هر زبانی می‌شود از اوضاع مردمی که در یک ناحیه زندگی می‌کنند، سر در آورد و رابطه بین‌شان را کشف کرد. زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد فحش آبدار زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشسته‌ایم چرا ولخرجی نکنیم؟! "

 

توجه : ما جوجه اردک زشت ثبت نام می کنیم . مشخصات و دلایل خود برای جوجه اردک زشت بودن را به ایمیل     m.mosaed@gmail.com   بفرستید .

نوشته شده توسط الیعازر | تاریخ: پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 ساعت 11:6 |

pr37kxttvk3h86m3bmq1.jpg

نوشته شده توسط محمدرضا | تاریخ: دوشنبه یازدهم مرداد 1389 ساعت 15:17 |

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : ” مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید .” شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگیamstory.mihanblog.com او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت :  اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست.
چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد !” زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید.


نوشته شده توسط محمدرضا | تاریخ: یکشنبه دهم مرداد 1389 ساعت 14:49 |
Bia2BND.Com
آب در كوزه و ما تشنه لبان میگردیم
we seek water in the sea
آب رفته به جوى باز نمى گردد
What is done can not be undone
كس نخاردپشت من جزناخن انگشت من
you want a thing done,do it yourself

انگار آسمون به زمین افتاده

It is not as if the sky is falling


کامل در ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا | تاریخ: یکشنبه سوم مرداد 1389 ساعت 22:3 |