حکمت؛دانشنامه متن باز دانشجویی؛سایت رسمی تیم علمی مغان

ساعت ۱۰ اینجا بروبچ و این هم سفرنامه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
دبیر غفار اعظم | تاریخ: یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ساعت 22:0 |
این نقاشی رو من تو سال ۱۳۸۳ یعنی وقتی فقط ۱۴ سال داشتم کشیدم:

نوشته شده توسط
سجاد | تاریخ: چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ساعت 23:22 |
یادمه سال ۱۹۷۱ بود.تو کلبه خودم تو شهر آلپیرسباخ در جنوب زادگاه خودم (آلمان) روی صندلی گهواره ای رو به افق نشسته بودم و داشتم کتاب توتم و تابو اثر زیگموند فروید رو میخوندم که ناگهان صدای دستگاه تلگرافم به گوش رسید.با بی میلی رفتم بالا سر دستگاه و بعد از ترجمه برگشتم روی صندلیم نشستم و نوشته روی تلگراف رو بدقت خوندم.تلگرافی بود از امام حاکی از اینکه فرانسیس ( فورد کاپولا رو میگم) عموی نیکلاس کیج خودمون ما رو برای نظارت بر کیفیت ساخت فیلمی که تصمیم به ساختنش گرفته بود دعوت کرده.تو تلگراف نوشته بود که خودتو سریعا به نیویورک برسون.اما من نمیتونستم ملاقات خودم رو با هایزنبرگ تو مونیخ کنسل کنم اما چون تلگراف از طرف امام بود نمیتونستم جواب رد بدم.به همین دلیل به کارل تلگراف زدم و قرارم رو جلو انداختم.بعد از ملاقات اون روز کارل منو تا ایستگاه قطار رسوند.با قطار تا بندر وندی واقع در غرب فرانسه رفتم و بعدش هم با کشتی خودم رو هر چه سریعتر به نیویورک رسوندم.اونجا امام تو بندر منتظرم بود.بعد از مستقر شدن در نیویورک برای شام فرانسیس و ماریو پوزو به دیدنمون اومدن و درباره ی فیلمشون که به گفته خودشون یکی از برترین های تاریخ سینما خواهد شد حرف میزدن.اونا گفتن که قراره که فیلم رو بر اساس رمان پوزو با عنوان "پدر خوانده" که تو سال ۱۹۶۹ خود ماریو به کمک امام و دبیرغفار اعظم نوشته بود بسازن و از ما بخاطر تجربه های سینمایی و ادبی مون به عنوان ناظر کیفی پروژه دعوت به عمل آورده بودن.ماریو گفت که قراره به عنوان بازیگرها از مارلون و آل پاچینو استفاده کنه.اما امام پیشنهاد داد که از حضور جیمز کان و رابرت دووال هم استفاده کنیم که اونا هم قبول کردن.برای موسیقی فیلم هم ما دبیر غفار اعظم رو پیشنهاد کردیم اما ماریو گفت که دبیر پیانو کار میکنه و برای موسیقی متن میخواد از شیپور+پیانو+ویلن استفاده کنه که برای اینکار هم با تماسی که با دبیر داشتیم اون نینو روتا رو برای شیپور و ویلن پیشنهاد داد که واقعا شاهکار کرد.البته دبیر هم بعدها برای قسمت پیانو موسیقی متن فیلم به ما پیوست.لازم بذکره که دبیر بدلیل مشغله خودش در پاریس برای جلسات آژانس مجبور شد کمی دیرتر از ما به نیویورک بیاد.بعد از شروع فیلم برداری در سال ۱۹۷۲ یادمه تو سکانس عروسی بود که بعد از گرفتن فیلم مارلون و آل پاچینو خیلی اصرار کردن که با من و امام و دبیر یه عکس یادگاری بندازن که عکس رو در پایین مشاهده میکنین:البته دبیر در این لحظه بدلیل دلایلی که قابل ذکر نیست حضور نداشت:

فیلم پدرخوانده ۱ تونست اسکار رو ببره و یادمه که حتی پوزو بخاطر تشکر،من و امام و دبیر رو به یه شام در وگاس دعوت کرد.جاتون خالی میرزا قاسمی توپی بود!
نظر یادتون نره
نوشته شده توسط
سجاد | تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ساعت 0:46 |
اکتبر ۱۹۶۷ بود و من خوب به یاد دارم که همراه چه و دوستان هم پیاله مان در بولیوی
و در حاشیه کوههای آند به سمت جنوب حرکت می کردیم . راه سخت بود و هوا بد . اما در جمع دوستان هیچ غمی نبود به جز دوری دبیر اعظم که پشت دیوارهای پولادین بلگراد گرفتار رتق و فتق امور بود . سلاح هایمان نم کشیده بود و گلوله هایمان اندک . غذا را جیره بندی کرده بودیم و نوبتی ساراگو را که زخمی بود کول می کردیم . حوالی ظهر روز هفتم اکتبر بود که چه مرا از جمع جدا کرد و در گوشم گفت : رفیق. بوی دشمن را احساس می کنم . خطر در کمین ماست . من نیز چنین احساسی داشتم . دستم را روی دوشش گذاشتم و گفتم : ما را چه باک ؟ تا آخرین قطه خون برای هدف خواهم جنگید . لبخند زد و رفت . ساعث حدود چهار بعد از ظهر بود که به روستای « لا ایگه » را رسیدیم . اول همه چیز عادی به نظر می رسید اما وقتی وارد روستا شدیم متوجه شدم که روستا خالی از سکنه شد . مدت زیادی طول نکشید که صدای قدم هایی را از نزدیکی خود شنیدیم . بله ما توسط یانکی های بی همه چیز محاصره شده بودیم . خاویر پشت کیسه ای پنهان شد . من و چه هم روی میز بار کمین کردیم . ساراگو را روی زمین خواباندیم و گاربیل و یوسرا را به دنبال خبر فرستادیم . ساعتی نگذشت که گلوله و آتش باریدن گرفت . اول شرایط خوب پیش می رفت . هر نفر را به یک گلوله هدف می گرفتیم و دشمن ترسو جرات نمی کرد تا فاصله صدمتری نزدیک شود . اما زیاد طول نکشید که گلوله هایمان تمام شد . دشمن نزدیک و نزدیک تر می شد . چه رویش را به سمت من گرفت و گفت : رفیق . برو . گفتم نه چه . یا با هم می رویم یا نمیرویم . اما چه دستش را روی دوشم گذاشت و زیر باران آتش و گلوله فریاد زد : برو رفیق . تو شاگردی تربیت نکرده ای و با کشته شدن تو زنجیره ای پاره می شود که وصله ناشدنی است .برو و خود را به جای امنی برسان . به دبیر اعظم سلام برسان و بگو « چه » گفت : هدف دارم ٬ پس هستم . نمی توانستم ترکش کنم ٬ اما از سمتی نمی توانستم در آن شرایط کشته شوم بی آنکه کسی را برای نسل آینده تربیت کرده باشم . برای آخرین بار رویش را بوسیدم و از پشت روستا حرکت کردم .
فردا صبح به پایتخت رسیدم . روزنامه عکس چه را زده بودند. چه تیر باران شده بود و من پنچ تن از بهترین یاران و دوستانم را از دست داده بودم . در ادامه یک عکس خاطره انگیز را برایتان انتخاب کرده ام که من هستم و چه گوارا و بچه های چه گوارا . بجز بچه ای که دست من است که دختر ساراگو است :

نوشته شده توسط
الیعازر | تاریخ: دوشنبه پنجم بهمن 1388 ساعت 17:32 |