حکمت؛دانشنامه متن باز دانشجویی؛سایت رسمی تیم علمی مغان
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند ، به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم . لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد . بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد . آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی . بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا . . .
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو ، بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر .
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند ، عشق می ورزیدند و محبت میکردند . لستر وسط آرزوهایش نشست ، آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا . و نشست به شمردنشان تا ...پیر شد .
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند .
آرزوهایش را شمردند ! حتی یکی از آنها هم گم نشده بود ، همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید . به یاد لستر هم باشید . . .
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و لبخند ها و عشق های پاک همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!
نوشته شده توسط
سینا | تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ساعت 2:57 |
من آمده ام وای وای من آمده ام...

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
«حضرت مولانا»
در هر محفلی گشتم محفلی گرم تر از
بروبچ را نیافتم پس باز خواهم گشت به اصلم چون من از ازل زاده ی آن گردیده بودم.
دیوونتم دیوونتم دیونه
شب شده ساکته دوباره خونه
می گرده دل دنباله یک بهونه
می گرده باز گنجه ی خاطراتو
پی یه حرف ناب وعاشقونه
عکس تو رو باز می ذاره روبروش
که تا ته شب واسه تو بخونه
دلم تو التهابه که چه جوری
قدر چشای ناز تو بدونه
توعصری که قحطی عطر یاسه
اما به جاش دوست دارم گرونه
کافیه اسمتو یه جا ببینم
تا حس شعرم بزنه جوونه
من نمی تونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدونه
محاله که عشق مارو ندونن
برو سوال کن از گلای پونه
اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
می گن همون که خیلی مهربونه؟
بی خبری تو ولی از حال من
چقدر حسودیم میشه وقتی همه
بهم میگن دل تو پیش اونه؟
من خودم باز میزنم به اون راه
میگم بیارید واسه من نشونه
اما تاکی فریب بدم دلم رو
اون داره کلی آدرس ونشونه
مهم ولی تویی که اسم نازت
بامن یه جایی پشت آسمونه
اونا نمی دونن ستاره هامون
دوتاس ولی توی یه کهکشونه
اینو بخون تا دوباره بدونی
دیوونتم ،دیوونتم،دیوونه
نوشته شده توسط
معین | تاریخ: پنجشنبه سوم تیر 1389 ساعت 16:42 |
نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها
از فروغ فرخ زاد
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: شنبه بیست و دوم خرداد 1389 ساعت 23:20 |
رفع زحمت
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم.........
[برای دیدن کامل شعر به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.........]
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
معین | تاریخ: جمعه چهاردهم خرداد 1389 ساعت 21:33 |
حسرت داشتن تو
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک میزنه
حسرت داشتن تو،پیرشده،عینک میزنه
صورتم سرخ شده بود،اما حالا کبود شده
جدایی یه عمر داره توی اون چک میزنه
[کامل در ادامه مطلب...]
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
معین | تاریخ: جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ساعت 12:7 |
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 18:13 |
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد؟
رها کنی بروداز دلت جدا شود
به او که بیشتر دوستش داشته به ان برسد
رها کنی بروند دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
خدا کند!نه نفرین نمیکنم نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد....
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: جمعه سوم اردیبهشت 1389 ساعت 16:32 |
زندگی بافتن یک قالیست...
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی....
نقشه از قبل مشخص شده است.....
تو در این بین فقط میبافی....
نقش خوب ببین..
.خوب بباف...
نکند اخر کار قالی بافته ات را نخرند....
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: جمعه سوم اردیبهشت 1389 ساعت 12:18 |
وعشق.....
گاه انقدر عمیق میشود که
هیچگاه سنگهایی که می اندازنند به انتهایشان نمیرسد...
نظرتون راجع به این جمله چیه؟
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ساعت 12:35 |
کبوتر شد و رفت....
روی قبرم بنویسید کبوتر شدو رفت
زیرباران غزلی خوانددلش تر شدو رفت
چه تفاوت که چه خورده ست غم دل یا سم
انقدر غرق جنون بود که پرپر شدورفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابرشدو رفت
او کسی که بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شدو رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شدو رفت....
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 ساعت 17:9 |
زلیخا مغرور قصه اش بود،زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید.زلیخا بر بلندای فصه رفت وگفت:رونق این قصه همه از من است،این قصه بوی زلیخا می دهد.کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد،تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه،دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت:بس است،زلیخا!بس است.از قصه پایین بیا،که این قصه اگر زیباست،نه به خاطر تو،که زیبایی همه از یوسف است.
زلیخا گفت:من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است.عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.
قصه گفت:نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی.تو همانی که بر عشق چنگ انداختی.تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی،تو آمدی و قصه،بوی خیانت گرفت،بوی خدعه ونیرنگ.از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی.
زلیخا گریست واز قصه بیرون رفت.
خدا گفت:زلیخا برگرد که قصه ی جهان،قصه ی پر زلیخاست.وهر روز هزارها پیراهن پاره می شود از پشت.اما زلیخایی باید،تا یوسف،زندان بر او بر گزیند.و قصه را و یوسف را،زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد.
((بخشی از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم از خانم عرفان نظر آهاری))
نوشته شده توسط
هستی | تاریخ: شنبه بیست و یکم فروردین 1389 ساعت 22:22 |
تو نمیخواهی عزیزت بشوم -زور که نیست
یا نگاهم بکنی -چشم تو مجبور که نیست
شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟
با تو ام -خانه تنهایی من دور که نیست
هیچ کس نیست نداند که تویی ماه دلم
توی این شهر شما چشم کسی شور که نیست؟
آنکه با شاخه گلی حرف دلش را میزد
پر درد است ولی مثل تو مغرور که نیست
مرا دیدی از آن دور به بیراهه زدی
تو نگو -نه -آن همه دیوانه تو- کور که نیست
خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد
لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست .
از طرف یکی از دوستای با احساسم (روزبه)
pesar0o0ne.blogfa.com
نوشته شده توسط
سینا | تاریخ: پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ساعت 13:41 |
آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟
آری . . . 
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟
آری . . .
بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.
سقفی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟
آری . . .
لحظهای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟
آری . . .
پس خوشبختی بسیار خوشبخت .
نوشته شده توسط
سینا | تاریخ: دوشنبه دوم فروردین 1389 ساعت 15:31 |
یهوه پدر آسمانی ما از تو تشکر میکنم
برای این آرامش درونی که به من دادی.
ما رو ببخش و عادتهای بد ما رو از ما بگیر و
چیزهای خوب و شایسته به ما بده
به نام عیسی مسیح آمین.
ای عشق همه بهانه از تست
من خامشم این ترانه از تست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه شبانه از تست
من اندوه خویش را ندانم
این گریه بی بهانه از تست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از تست
افسون شده تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از تست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
طوفان زتو و کرانه از تست
گر باده دهی وگرنه غم نیست
مست از تو شرابخانه از تست
من میگذرم خموش و گمنام
آوازه جاودانه از تست
چون سایه مرا ز خاک بر گیر
کاینجا سر و آستانه از تست
منبع:http://payameshadi.blogfa.com/
نوشته شده توسط
عذرا | تاریخ: یکشنبه یکم فروردین 1389 ساعت 11:49 |
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوای خرد ،حرص به زندان کردم
من به سر منزل غمخانه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
حافظ
کاش در شعر من ای سایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی
فرح زاد
نوشته شده توسط
عذرا | تاریخ: پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ساعت 22:20 |
این داستانه خیلی قشنگیه من خوندم دلم خیلی گرفت و ناراحت شدم.شما هم بخونین ببینین همین حسو دارین؟ :(
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره شسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند!"
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! باران می بارد، آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاق نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"
مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند."
نوشته شده توسط
عاطفه | تاریخ: سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 23:19 |
برگی از گلستان
درخت غنچه براورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش نشستند
حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد
علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند
بساط غمزه لگد کوب شد ،پای نشاط
زبس که عارف و عامی ،به رقص برجستند
دو دوست قدر شناسند عهد محبت را
که مدتی ببریدند و باز پیوستند
نوشته شده توسط
عذرا | تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ساعت 23:35 |
اسمان میبارد...
گل میمیرد...
تو نه اسمان باش.نه گل.
زمین باش تا اسمان بر تو ببارد و گل بر تو بمیرد....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ساعت 12:43 |
آرش گفت:زمین کوچک است،تیروکمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.
به آفرید گفت:بیا عاشق شویم.جهان بزرگ خواهد شد بی تیروبی کمان.
به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت وتیری به بلندای ستاره.
کمانش دلش بود وتیرش عشق.
به آفریدگفت:ازاین کمان تیری بینداز،این تیر ملکوت را به زمین می دوزد.
آرش اما کمانش غیرتش بود وجز خود تیری نداشت.
آرش می گفت:جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان.وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت رامی گستری اما وقتی عیاری خودت تیری،پرتاب میشوی،تاجهان برای دیگران وسعت یابد.
به آفرید گفت:کاش عاشقان همه عیاران بودند وعیاران همه عاشقان.آنگاه کمان دل وتیرعشق رابه آرش داد.
وچنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره،و تیری انداخت.
تیری که هزاران سال هست میرود.
هیچ کس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود تیر آرش این همه دور نمی رفت.......
نوشته شده توسط
هستی | تاریخ: یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ساعت 23:35 |
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت...
گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد.
نوشته شده توسط
لادن | تاریخ: جمعه بیست و یکم اسفند 1388 ساعت 12:3 |